"همه چی آرومه تو به من دل بستی...این چقدر خوبه که تو کنارم هستی....
همه چی آرومه....غصه ها خوابیدن.... شک نداری دیگه تو به احساس من
همه چی ارومه ... من چقدر خوشحالم....پیشم هستی حالا، به خودم می بالم.....
تو به من دل بستی از چشات معلومه....من چقدر خوشبختم همه چی آرومه....تشنه چشماتم منو سیرابم کن....منو با لالایی دوباره خوابم کن....بگو این آرامش تا ابد پابرجاست....حالا که برق عشق تو نگاهت پیداست....
همه چی آرومه من چقدر خوشحالم....پیشم هستی حالا به خودم می بالم....تو به من دل بستی از چشات معلومه....من چقدر خوشبختم همه چی آرومه...."
نشستم کنار تخت ... مدتی گذشت... گفتم ؛ می شه با این اهنگ ساعتها گریه کرد !!!
حالا دارم خودم گوش می کنم ... البته بی گریه ... نمی دونم موسیقی چه قدرت فوق بشری ای داره که ادم را پرتاپ می کنه به اوج خواستنی ها ... من را با خودش به روزگار ناکجا آباد عاشقی ام می بره ... به روزهای آه و اشک و دعا ... گذشته همیشه هست . هیچ وقت محو نمی شه و یه آهنگ یه ترانه یه عطر ... هجای مشترک دو نام ... هر چیز مشترک کوچکی کافیه تا فید بک بزنه به عقب ...
و حالا دوباره به گذشته رجعت کردم ... خیلی وقتها که خودآزاری به سراغم می یاد به طرز وحشتناکی میل دارم بشینم و بیبنم که آیا درست بود روزهای عاشقی ...آن همه خواستن ،آان همه نیاز حضور ؟؟؟
اما باورم نمی شه که هنوز هم خیلی وقتها ... خیلی وقتها دلم می خواد دوباره یک بار دیگه دیوانه وار دوست بدارم ... چقدر دلم می خواد دوباره انقققققققققققققققققققدر دوست بدارم که حس ششمم به طرز حیرت انگیزی اوج بگیره و بتونم هر لحظه و هر ثانیه را بو بکشم ...
می گن عاشقی مثل اعتیاد می مونه اگه یه بار دچارش شده باشی بازهم هوس می کنی ...
کمبود این افیون لعنتی خیلی وقتها به سراغم می یاد و بقولی فیل ام یاد هندوستان میکنه ! و عین معتاد ها که خودشون را از فضاهای وسوسه انگیز دور نگه می دارن خودم را از هرچیزی که یادم می یاره چی کم دارم دور نگه می دارم و ترانه های عاشقانه یکی از همون مقوله هاست ...
ولی واقعا جدی جدی من چقدر خوشبختم همه چی آرومه ... چرا که نه ... چرا نباید خوشحال بود؟؟؟
... تو چه چیر باید به من می دادی که ندادی؟؟ ... ایا این خوشبختی نیست که شفاف می تونم درونم را بیبنم ؟ چه خوشبختی از این بالاتر که با خودم صادقم؟... چه خوشبختی از این بالاتر که شفاف و روشن می تونم ریشه احساساتم را درک کنم ؟! عشق ...هوس ... نیاز ... روح ... جسم ...
" به خودم می بالم ..." اره واقعا چرا نباید ببالم ؟؟... می بالم به خودم که من را لایق زندگی کردن دانستی به خودم می بالم که لایقم دانستی که نفس به من بدهی ...
دوستت دارم گلم می دونم که بازم سیرابم می کنی ... پیشم هستی حالا، به خودم می بالم ...
...