تبليغاتX
بومرنگ
وسایلم را می بندم ، باری ندارم ... نرفته دلم برایت تنگ می شود ... با خود عهد می کنم یادم نرود هستی ، یادم نرود بودی ، یادم نرود هستی 

یادم نرود که تو را هر شب، تا صبح نفس کشیده ام  . 

یادم نرود اشکهایم را شسته ای و لبخند ها و دل خوشی های کوچکم را بزرگ کرده ای

یادم نرود پیامها و اس ام اس هایت .

یادم نرود ، نشانم دادی خودت را در لابلای ادمها ، در میان دوستان ایرانی و عرب و مالایی ام 

یادم نرود که گاه در کلام بی صدا بودی و  گاه در واژه های غریب

.

.

.

چهارده سال پیش، وقتی در امتداد جاده رشت تهران جاری می شدم ، حس می کردم کمربندی بسته می شود به کمرم که هرچه از شهرم دورتر می شوم حلقه اش تنگ تر و تنگ تر می شود ، ان روزها وقتی باز می گشتم کمربندم شل و شل تر می شد تا جایی که ورودی شهر دیگر نه کمربندی بود و نه حلقه ای

اینجا زیر این برگهای پهن ، لحظه های 14 سال پیشم چه بسیار وقتها که تداعی نشد . همان دخترک 18 ساله ای بودم که وطن ترک کرده بود و در ازدحام و شلوغی گم می شد، نا اشنا و غریب ، و تو اشنایی ها به میان می کشیدی و راهها می نمودی .

میان دخترک سی ساله امروز و هجده ساله ان روز شباهتها هست هنوز ... همان سادگی ، صمیمیت ، همان عشق ورزی و تفاوتهایی چند البته. دخترک سبز شمال ان روزها بی ترک بود و بکر . امروز اما رگه ها از نشان ادمها بر دل ، و اثر ها بر جان . هنوز اما ،همان است که بود. هم او که هیچ بازیگر نبود و نقش بازی نمی دانست.

.

.

.

حالا اما می خواهم در جاده ی اسمانی استوا و سرزمین مادری ام، حلقه ی بسته بر کمرم باز نشود ، ان لحظه که بر خاک وطن فرود می ایم و ان لحظه که بر سنگ فرشهای آشنای شهرم قدم خواهد نهاد و هوای زمستانی را به شش هایم خواهم کشید... باش تا یادم نرود تو بودی که آوردی ام و باز گرداندی و در بازگشت مجدد و هر انچه رخ دهد هستی و خواهی بود

و تو را جدایی نیست از پیکر من و رویاهای نیمه کاره ام

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم دی 1390ساعت 22:26 توسط بومرنگ |

 این اولین شب یلدای غربت است .. اگرچه با تو غربت معنا ندارد عزیزکم ... دیشب با من از صبر گفتی در هم نشینی شمس:

هر آن کو صبر کرد ای دل ز شهوت‌ها در این منزل

عوض دیدست او حاصل به جان زان سوی آب و گل

تو با من از صبر می گویی و من حدیث دل تنگی ها و بی صبری هایم را ...  و امشب در طولانی تزین شب سال که در سرزمین استوایی معنایی ندارد از زبان خواجه شیراز باز می گویی :

هزار دشمنم ار می کنند قصد هلاک

گرم تو دوستی از دشمنان ندارم باک

و تو به هزار جلوه با من سخن می گویی به هزار کلام نانوشته که بنگر من ، من ، من با تمام عظمتم کنارت ایستاده ام از چه دل تتگ شدی ؟ دل خوشی ها کم نیست ...

و من تو را به دل می خوانم ... یا خالق الباری المصور ... می شود آیا بوم زندگی ام را طرحی خوش و اب و رنگ زنی ؟؟؟

. و در دلم حس می کنم اهنگ شیرین کلامت را ... می شود جان شیرینم ، می شود ... 

و من هنوز به خواهش ایستاده ام ، نگاهم تو را ملتمسانه انتظار می کشد و تو در آغوش می کشی ام ... و ارزو می کنم تو را دستانی بود که لمسش می کردم و گرمایت را بر پیکر سردم می کشیدم ... تو به ارزوی کودکانه ام لبخند می زنی و من لبخندت را بر گردن عریانم حس می کنم ...

در این شلوغی شهر ، در این بازار پر آشوب دلتنگی ، در هیاهوی خبرهای بی انرژی ، من تمام هستی ام را به تو می دهم ... محبوبم ، مرا از تو لبریز کن ...

بگذار تا به صبح کلاغان غار غار کنند و سگان زوزه کشان تمام شب را از هجوم صدایشان پر کنند ... مرا چه هراس وقتی مرا یاری است به سرو قامتی تو ... تو را ریشه در هزار توی مکان و لامکانی است و من در تو گم می شوم ...

با تو نداشته هایم را معنا می کنم و دل تنگی هایم را ترانه می سازم ...

من در توام ، تو در منی ... مرا دربر بگیر ، ای یگانه خواهش تن من ...


+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام آذر 1390ساعت 20:40 توسط بومرنگ |

برای یاداوری داشته ها نیازی به چندان اندیشیدن نیست

.

.

.

بارانی که می بارد و دلت می خواهد هم انجا روی نیمکت ایستگاه دانشگاه بنشینی تا باران را تماشا کنی و اتوبوس ساعت چهار و نیم می رود و تو می گویی نه! می خواهم باران را تماشا کنم!  و یک ساعت همان حوالی به جا می مانی تا خاطره ها مجال حضور یابند... و به خودت اجازه می دهی تا تصور کنی لیوان چای ات که از پس ان به باران نگاه می کنی در فضایی پاییزی و بارانی درونت را گرم می کند ... و سراخر قطراتی که بی امان به شیشه اتوبوس می خورد و عبورت از درختان سرسبز جنگلی تو را می برد به فضای شهرات که چه حالی به حالی می شدی وقتی باران به شیشه پنجره می زد ...

و

طمع خاص کتلتی که درست می کنی ، تو را به یاد پدر می اندازد که این طعم را دوست داشت و تعریف می کرد... ، روغنی که روی گاز می چشکد و دستمال مرطوب دستانت تند تند پاکشان می کند ، تو را به یاد مادر می اندازد که زمانی یاد داده بود که کدبانو نباید گاز اش در حین کار کثیف باشد ... وبه سرعت برق خاطره اش از جلوی چشمانت عبور می کند...

و هر لحظه، هرجا، هر طعم اشنا ، هر عطر به یاد مانده ،هر اهنگ دیرزمانی شنیده شده و هر فضای بازنمایی شده تو را به داشته ها و خاطره هایت پرتاب می کند و ان هنگام است که با وجود چنگی که نرم نرم قلبت را می فشارد خدا را سپاس می گویی ....

تو را سپاس می گویم برای وجود پدر 

تو را سپاس ،برای برکت حضور مادر

تو را سپاس، برای نعمت وطن

که ریشه هایی دارم و ریشه هایم را دوست دارم ....

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1390ساعت 16:15 توسط بومرنگ |

ترا من چشم در راهم شباهنگام .............


+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم آبان 1390ساعت 18:16 توسط بومرنگ |

چقدر امشب نوشتن دلم می خواهد از زمانی که وطن را بدرود گفتم و راهی سرزمین استوایی ، درختان برگ پهن و بارانهای موسمی شدم ننوشته ام جز آشنایی های گاه به گاه قلم با کاغذ که همچون تندر ناگهانی بهار انی و کوتاه و بی ثبات بود ... اما امشب، امشب شب دوشنبه که اخرین لحظات روز تعطیل است و حال و هوای دلتنگی، همچون غروب های جمعه وطن است ، دلم نوشتن می خواهد .

آن روزها از دلتنگی های غروب جمعه که می گفتی ، نیامدن آقا را جوابی برای غم عصر جمعه می دانستند و من امروز در حیرتم که چرا عصر یکشنبه های تعطیل غیر ایرانی به همان دلتنگی غروب جمعه های ایران است ؟؟؟؟ و با خودم فکر می کنم چه فکرها که در مغزمان نکردندو چه اراجیف که به خوردمان ندادند و چه باورها که نکردیم !!!!

عزیزی پرسید آسمان اینجا مثل آسمان ایران است ؟ و اکنون در پاسخش می گویم ... مثل ایران است و من نمی دانم که این شباهت به واسطه ی مسلمانی ناقص ماست یا طیف وسیع مشرق زمین ؟؟؟

بگذریم این بحث را می گذارم برای شبی دیگر ...

خیلی پیش ترها آن روزها که مجله چلچراغ برای خودش سری در سرها بود بزرگمهر حسین پور ( اگر اشتباه نکنم )در صفحه ساندویچ کارتون می کشید ، تصویری که هیچ وقت از خاطرم نرفت تصویر تخمی در قفس بود .کبوتری که متولد شد در قفس می زیست و قفسش روبروی پنجره ای باز بود ، هر روز کبوتر شاهد پرواز کبوترانی بود که بر فراز ابرها در آسمان ابی خارج از قفس پرواز می کردند و او ارزوی پرواز را در سر می پرواند ... یک روز کبوتر بالهایش را گشود ، بالها از قفس گشوده شد و کبوتر به پرواز در امد اما قفسش هم با او به اسمان می رفت ....

تصویر این کارتون هرگز از خاطرم نرفت ، امروز که فرسنگها از خاک وطن دورم ، و بسیاری دیگر که هر روز در اتوبوس ، دانشگاه و حتی در آپارتمان محل اقامتم می بینم کبوترانی هستند که پرواز کرده اند اما قفس هایشان را حمل می کنند !!!

گروههای عرب دانشگاه را که می بینی اتحادی نانوشته بینشان امضا شده است هر کدام که عربی سخن می گویند چه هموطن باشند و نباشند همین که به زبان فصیح عربی سخن می گویند براشان کفایت می کند تا متحد شوند ... هفته گذشته پسر عربی چنان سنگ فلسطین را به سینه می کوبید که از او پرسیدم فلسطینی است ؟ گفت : نه مصری است !!!

اما ایرانی ها اتحادشان دیدنی و مثال زدنی است ! بعضی هاشان چنان وطن زدگی دارند که ترجیح می دهند با هرکسی باشند الا هم وطن خودشان و از دید انها هرچه بوی ایران بدهد مسموم است و بدبختانه فراموش کرده اند که هرکاری کنند از هویت واقعی شان راه گریزی نیست ...

اینجا دردهای اجتماعت را بهتر می بینی و بیماریهای مزمن به جان نشسته اجتماعی را بهتر می شناسی ... ادمهایی که از برقرار کردن ارتباطی ساده عاجزند و چنان در لاک خودشان رفته اند و چنان حصار بالا بلندی به دور خود پیچیده اند که هرکار که می کنی درزی ، سوراخی برای نفوذ نمی یابی ... کار تیمی ، انسجام گروهی و یا انچه به اصطلاع عامیانه به آن "هوا داشتن " می گویند از خط فقر هم گذر کرده!!!  با خودت می گویی چگونه ملتی که انقدر از خود بیگانه اند و با هم قهر ،می توانند به یاری هم سرنوشت سرزمینشان را تغییر دهند . و چشم که می گردانی هزار هزار قفس می بینی که به پرواز درامده است ...

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم مهر 1390ساعت 17:30 توسط بومرنگ |

امروز با دیوارهای سنگی سازمان خداحافظی کردم ، با کُریدوری که وقتی از آن رد می شدم تصور می کردم که روزی از کریدوری رد خواهم شد که دیوارهایش را دوست دارم و خلاقیتم مجال رشد می یابد .

امروز اما خداحافظی از یکی از دوستان و همکاران عزیز  قدیم سخت بود . هربار که به ستوه می آمدم و ناله و خشمم به آسمان می رفت ،بعد گفتگویی طولانی آرام به بازوان می زد و می گفت ،" جنگ تو اینجا نیست ، جنگ تو اینجا نیست ،جنگت را برای جای دیگه بذار ، انرژی ات را ..."

و امروز خداحافظی مان شکل دیگری گرفته بود ... چشمانش پر از اشک شده بود و می گفت : این چه حکایتی است که ما برای تک تک جوانانی که رهسپار دیار دیگری می شوند کف می زنیم ، خوشحال می شویم که از این خراب آباد پر می کشد!!! پارادوکس غریبی است ...

و چه خوب می فهمم که چه می گوید سه سال پیش وقتی بهترین دوستم رهسپار دیار غرب شد ، به او گفتم : چه خوب که می روی ... ما آزموده ایم در شهر بخت خویش باید برون کشید از این ورطه رخت خویش !!!

چه درد عظیمی است در دل، وقتی خانه ات تصاحب می شود و آرام و قرارت را در موطن نمی یابی و ورد زبانت می شود که ؛ بلای سفر به که در خانه جنگ...

به خیابان که می روم از هر ده نفر که در اطرافت می بینی به سختی یکی پیدا می شود که پیر باشد و فرتوت .، میانگین سن آدمها را بی آنکه نیازی به آمارگیری دقیق باشد می توانی در دهه میانی بیست سال تخمین زد ... و نگاه که می کنی نه از شور نشاطشان خبری است و نه از امید آینده ...و هرکه را که می بینی ، یا کوله اش را بسته و راه سفر گرفته و یا در حال سفت کردن بندهای کفشش است تا خود را آماده دوی ماراتنی کند که خط پایانش خارج از مرزهای ایران است ...

نمی دانم آیا هیچگاه تاریخ این مرز و بوم ، یه این حجم مهاجرت مغز و اندیشه به خود دیده بود ؟ و به قول دوستم ، صدسال آینده تاریخ ایران، از مقطع زمانی ما به عنوان دوران رنسانس یاد خواهد کرد و چه غم انگیز و مهیب و درناک است دوران گذاری که بی شک و به یقیین آنچه را باز پس می دهی بس سنگین تر از آن است که می ستانی ... دورانی که فرهنگ و مذهب به ورطه سقوط می رود و فرهنگ سازان ، کوله بار هزار اندیشه و ایده و فکرشان را بر دوش می نهند و در زندان اجباری غربت جایی برای به زمین نهادن بارشان نمی یابند ...

آیا می توان روزی را امید داشت که تمام رفتگان به وطن باز گردند و طرحی نو دراندازند ؟ بی شک هر آنچه به تصور درآید مجال تحقق خواهد داشت . اما گاه برای تحقق آرزوها و تصوراتمان زمان زیادی در پیش است تا خاک به خشکی نشسته دوباره خیس بخورد و آماده ی نشاندن بذر شود... بی شک هیچ خشکسالی ای ابدی نخواهد بود و خشکسالی وطن نیز روزی به سر خواهد امد ... شاید برای تک تکمان نیاز باشد تا برویم و سیر کنیم و در احوال پیشینیان دقیق شویم بلکه میراث یافته هامان را به فرزندانمان به امانت گذاریم تا در رقم زدن سرنوشتشان مسئول تر باشند ...

قد خلت من قبلکم سنن فسیروا فی الارض فانظرو کیف کان عاقبه المکذبین هذا بیان للناس وهدی و موعظه للمتقین   ( آل عمران آیه 137، 138 )
  پیش از شما مللی بودند و رفتند در اطراف زمین گردش کنید تا ببینید چگونه عاقبت هلاک شدند آنان که وعده خدا را تکذیب کردند این حجت وبیان برای عموم مردم وراهنماو پندی برای پرهیزگاران است.


+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم مرداد 1390ساعت 14:40 توسط بومرنگ |

وداع با استاد وداع خوبی بود . در چشمهایش رضایت را می دیدم. چشمهایش می درخشید . شاید راضی بود از اینکه می دید شاگردش سرانجام راه زندگی اش را انتخاب کرد ... چقدر به لطف خدا مدیون او هستم .

" گفتم ؛ اظطراب دارم

خندید و گفت ؛ طبیعیه ، شما داری راه زندگی ات را تغییر می دی

گفتم ؛ بعد از این همه تعالیمی که در طول این سالها سعی کردید به ما یاد بدید ...

گفت ؛ شاید اگر آنها را یاد نگرفته بودی الان مضطرب تر بودی ... "

سفارشم کرد به اینکه در مسیر باشم ، که در این مسیر خیر و صلاح آدمی را به او  نشان می دهند ...

راستی که معلمی شیوه انبیاست ... این یک شعار یا یک واژه بی معنی نیست . استادان واقعی راه زندگی انسانها را نشان می دهند و شیوه هدایتشان منطبق با شرایط و خصوصیات فردی هر شخص هست نه تمنیات خودشان ...

یک جور غریبی هستم ، جوری که در هیچ کلامی نمی گنجد ، در هیچ واژه ای و در هیچ عبارتی ...

انگار همه چیز هست و هیچ نیست . مثل ادمی که که در یک جریان خروشان افتاده باشد و جریان او را با خود می برد ... اینکه این جریان چی هست و مرا به کجا می برد چندان برایم مهم نیست . تنها دلم می خواهد جریان حرکتم با جریان هستی منطبق و یکی باشد ...

با دوست بسیار عزیزم که اکنون ساکن شیکاگو است صحبت می کردم - ما سه دوست بودیم (و هستیم)  ، اکنون در سه گوشه ی متفاوت همچون سه زوایه ی یک مثلث به سر می بریم  ... آن دو هم از عنایات بزرگ این مسیر بودند و هستند . اگرچه طول دوستی مان کوتاه بود اما عرضش از همان ابتدا وسیع بود و هرچه می گذرد با وجود فاصله زیاد زمانی و مکانی عرضش گسترده تر می شود -  براستی که جریان او هم یکی از فوق العاده ترین اقدامات هستی بود با چشمهای خودم دیدم که چطور وقتی روح انسان با روح جهان یکی می شود و خواسته ات منطبق با درون راستینت ، تمام هستی کمک می کند تا تو را به آنچه می خواهی برساند . در خصوص او من صدای بلند و رسای  " اری " هستی را شنیدم وقتی که دستش را گرفت و او را به پیش برد . اگرچه در جریانهای بعدی خواسته های ادمی تغییر شکل می دهد .

اما به گمان من انچه مهم است نه تحقق مو به مو  و نعل به نعل ذهنیت ما بلکه حرکت در مسیر ندای درون ماست . خواسته هامان در طول مسیر بسان گلی شگفته رو به آفتاب رنگ به رنگ می شود و گوشه های تیز و ناهنجارش همچون سنگی در بستر رودخانه گرد می شود و صیقل می خورد ...

 



+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم تیر 1390ساعت 13:14 توسط بومرنگ |


شکل تو شبیه چیست؟؟

                 شکل تو مثال رود

                                        یا مثال آینه ؟

                 شکل تو نسیم ؟

                                      شکل تو ، پرنده ای پرگشوده سوی دشت ؟

                شکل تو شعاع آفتاب

                                      شکل تو غزال تیز پای ؟

                شکل تو هزار برکه و درخت

                                       یا هزار موسم بهار؟

شکل تو به رنگ چیست ؟ یا که عطر چیست ؟؟

                                                   عطر گل ، بنفشه ، رازقی

                                                                                  یا که بوی یاس؟

طرح تو شبیه چیست ؟؟

                  هندسی است ، یا مدور است یا که خط ؟

                                                               مستقیم یا که پیج پیج ؟

طعم تو چه مزه ای است ؟؟

                  طعم تند نارگیل ؟یا که بادلنگ ؟

                                        ترشی تمشک یا که شیره ی عسل ؟

                           طعم تلخ قهوه است ؟ یا که شیر 

                                            مزه ی گس میوه های کال؟ یا که نه ، آبدار آبدار

رنگ تو چه رنگی است ؟؟

                                 پرچمی سفید ؟ یا که زرد بید ؟

                                               سبز تند یا که اطلسی است ؟

                                                 ارغوانی است یا که پر ز خالهای قهوه ای است ؟

رنگ تو ، شکل و بوی و طعم تو ، راستی بگو که چیست ؟؟؟

                              هیچ در همه ؟

                                            یا همه درون هیچ ؟!


                                                                                                                  11/تیر/90

                                                                                                                      رشت

                             


+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم تیر 1390ساعت 21:13 توسط بومرنگ |

ایجاد تعادل بین لحظه حال و آماده شدن برای آینده ی نزدیک ... ، و جالب قضیه ادامه دادن به کاری که تا دقیقه 90 مجبور به ادامه دادن اش هستی و می دانی که تا 2 ماه دیگر ، دیگر نمی بینی اش و مرور تمام روزهایی که انتظار چنین روزی را می کشیدی و حیرت اینکه ، حالا که می خواهی از همه چیز آشناها و شناخته ها خداحافظی کنی ترسی سیال درونت می پیچید و روحت را دستخوش نوسان می کند .

یک هفته پیش سری به کتاب " ای چینگ" زدم کتاب چینی ها که چیزی در حکم حافظ ما برای آنها است - یکی از سرگرمی های دوران ابتدای جوانی - به مضمون می گفت گاه پرشوری گاه کم شور ، ساده تراش کنم گاه در فراز و گاه در فرود و واقعا که راست می گفت ...

یک روز دلم پر از آشوب ، دلهره ، نگرانی و دلواپسی است ، یک روز دیگر امید و اطمینان و نشاط ... همین دیروز وقتی آن روی سکه که دل نگرانی باشد، تومار روحم را بد پیچید، دیدم هیچ چاره ای ندارم تا علی رغم میل عجیبم به کز کردن بلند شوم و قدمی بزنم . در خیابان بیستون شهر باران ، نرسیده به انتها ، کهنه کتاب فروشی است که همیشه تعدادی از کتابهایش را بیرون مغازه روی سکویی چوبی می چیند بلکه عابران وسوسه شوند ، قدمها کند کنند و دل به کلامی دهند که صدایشان می کند ... بهرحال حاشیه کنار خیابان محبوبی که هروقت حالم بد است خودم را آنجا پیدا می کنم، شاید در بین آن همه کتابهای ناهمگون و بعضا زوار دررفته حرفی ،کلامی ، نشانه ای برای روح بی قرارم پیدا شود .

آن روز هم نشانه ها بود کتابی یافتم و یک لنگ پا چهل و پنج دقیقه تمام ایستادم به خواندن ... حین ورق زدن خود کتاب می گفت که این قسمت را بخوان ، اینجا مال توست ، از ترس گفته بود و از خطر کردن و اینکه وقتی دل به خطر می سپاریم به فراسوی خویشتن اکنون خود سفر می کنیم، به فرای قالبی که گمان می کنیم ان هستیم و خطر آن بُعد ایستاده در سایه مان را از تاریکی بیرون می آورد و اظطراب و خشم نشانه های مطلوبی از زنگ تغییر است که در آن با جنس و کیفیت احساساتمان روبرو می شویم ...

و جالب تر قضیه اینکه ، با تمام ترسهای عظیم ناشی از هجرت از شناخته به سوی ناشناخته، و رهسپار شدن به سمت انچه نمی شناسی اش ... دل تنگی ها و اظطراب ها ... هر اتفاق ساده ای که بوی بهم خوردن تصمیمت را به مشام می رساند، بیشتر حالت را بد می کند و بی صدا در دلت خدا خدا می کنی تا یکجوری سر و ته قضیه هم بیاید و به همان راه خودت بروی ، همان راهی که بخاطرش این همه می ترسی !!!!

اما وقتی قرار است پای انتخاب پیش بیاد، فی المثل مثل کوچولو ها بهت بگویند ببین بچه جان این قاقا لی لی خوشمزه را بهت می دهیم ولی در عوض دیگر نمی توانی ان یکی قاقا لی لی را که اصلا طعم و بویش هم مشخص نیست را داشته باشی ، دلت می خواهد یک جورهایی از در غیب سر آن پیشنهاد اولی یک بلای اسمانی نازل شود که اینچنین خودت و تصمیم ات را دستخوش امتحان می کند ...

در هر صورت از کلیت قضایا هیچ چیز نمی دانم فقط می دانم که در این مرحله از زندگی ام انگاری من و رویاهایم رو در روی هم ایستاده ایم و زندگی هی زور آزمایی می کند ، هی ورق های نو رو می کند که ببیند چند مرده حلاجم!!؟

آن وقت من می مانم و میل خواستن با تمنای دست یافتن از یک سو ، کشاکش ترس از سوی دیگر و از آنطرف چراغهای سبز وسوسه انگیز که رویایت را به چالش می کشند ...

جولیا کامرون عزیز نویسنده ی کتاب محبوبم " راه هنرمند " این اتفاق را چنین مو شکافی می کند :

 شتاب گریز

دوستم میچی نظریه ای دارد . نظریه ای مبتنی بر تجربه مسائل احساسی . " وقتی بخواهید کسی را ترک کنید او می فهمد. " 

این نظریه درباره بازیابی خلاقیت نیز صدق می کند . این امر زمانی پیش می آید که به آنجا می رسید که میچی آن را شتاب ِ گریز می خواند . به گفته او " زمان انفجار فرا می رسد مثل پرتاب سفینه ی فضایی ناسا ، و دارید پیش می روید که ناگاه ... امتحانی را به سوی خود جذب می کنید ."

" امتحان ؟"

"بله، امتحان ! مثل موقعی که حاضرید با خواستگار خوب خود عروسی کنید که خواستگار قبلی بو می کشد و تلفن می کند . "

" آهان "

" پس چاره اش این است که از امتحان بگریزید . همه ما امتحانهایی را به سوی خود جذب می کنیم که قصاص نهایی ما است "

...اندکی تملق - و همچنین اندکی اسکناس - میتواند راهی دراز بپیماید و از شتاب گریزمان بکاهد . گمراه کننده تر از هردوی اینها اثر اصابت تردید است ، به ویژه عباراتی نظیر : " به خاطر مصلحت خودت ، فقط می خواستم مطمئن شوم که در این باره نیز اندیشیده ای ." و بخصوص ایجاد تردید توسط یکی از نزدیکان و عزیزان .

راه هنرمند - هفته 12 - بازیابی حس ایمان - ص  260

و براستی که جولیا راست می گوید ،...

+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم خرداد 1390ساعت 13:46 توسط بومرنگ |

حالا که عزم رفتن کرده ام ، همه چیز گویی فرق کرده است . خیابانهای شهر بارانی ام زیباتر به نظر می رسند و درختهای شهر مرطوبم سرسبز تر از هر بهار ...

حالا که عزم رفتن کرده ام انگار همه چیز لعاب دیگر گرفته ، به نمای خاک گرفته سنگی کارم که می نگرم ، چیزی درونم می گوید ترا هم دوست دارم ، تو را با تمام عذابهایت ، تو را با تمام تحقیرهایت ، تو را با تمام تلاشت برای کوچک نگاه داشتنم و سعی ات در کوتوله ماندنم! چرا که اگر نبود تو و حقارتهایت شاید هرگز به پا نمی خواستم و شاید هرگز ترسهایم را با تمام عظمتشان رها نمی کردم .

تو باعث شدی تا رشد کنم ، هر روز تمام آنچه در من برانگیختی چراغم شد تا به پا خیزم. افتان افتان ، خیزان خیزان جاری شوم .

.

.

.

زمانی می رسد که ما را یارای به دوش کشیدن ترسهامان نیست .ترسهامان گرزی می شود به سنگینی فراخنای جهان ، آنگاه دنیا را می بینی تنگ گشته بسان حلقه ای افکنده بر گردن . آنجاست که دو راه بیشتر ، پیش رویت نیست؛ یا با تنگی ِ به جا مانده ریسمانی می سازی تا مرگ تدریجی ِ زیستن در ترس و وحشت و اندوه ، ذره ذره نابودت کند و یا به پا می خیزی ، ترس را وامی نهی و گام برداری ...

و زیستن در ترس، نفس کشیدن در فضای مسموم شک هزار بار به مرگ نزدیک تر است تا دل به ناشناخته سپردن و سیال شدن . که رود اگر برای هر قدمش، هزار پرسش طرح کرده بود اکنون مردابی بدبو بود که کابوس دریا هر شب ندیمش بود. در اعتماد کردن است که اعتماد را می آموزیم و در اعتماد است که ایمان می آوریم.

و ایمان هزار لایه دارد و شاید آن اخرین لایه اش وانهادن ترسهاست ، اعتماد کردن است ، رفتن است ، حرکت کردن است با تمام وحشت انگشتان پاهایت و لرزش زانوانت ، که اگر در تاریکی گام برنداری ، ایمان نیاورده ای .

و در "امنیت" ماندن ! این یگانه دروغ امن عالم چه آهسته و نرم نرم تو را می پوشاند و کابوس مرداب را قرین لحظه هایت می سازد و روز وعده ات می دهد که جایت نرم است و غذایت گرم و شبها سرمای پشت گوش افکندن رویاهایت خواب امنت را به وحشتی دمادم بدل می کند ...


+ نوشته شده در جمعه سی ام اردیبهشت 1390ساعت 2:15 توسط بومرنگ |